محمد صالح جونمحمد صالح جون، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
کوثر جونکوثر جون، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

محمدصالح جون

خوشمزه شدی

عاشق پیام بازرگانی های تلویزیونی،از هر جای خونه صداشو بشنوی بدو بدو میری سراغ تلویزیون با اونایی هم که آهنگ پخش میشه ،یه کمی قر هم میدی یه چند وقتیه که گوشی موبایل یا تلفن جایی میبینی اشارش میکنی ،وقتی هم بهت میدن فوری تو گوشت میگیری و میگی اَ اَ  و  انگار داری با کسی صحبت میکنی(الهی قربونت بشم)     وقتی غذاتو میخوری فوری دستاتو بالا میبری و الهی شکر میکنی        شارژر موبایل هر جا میبینی زود میخوای بزنی به برق    ...
16 شهريور 1392

حرف زدنت

اولین کلمه ای که گفتی چی بود؟ دَ دَ دَ  از هشت ماهگی اولین کلمه رو گفتی،چقدر ذوق کرده بودم،ازت فیلم گرفتم تو هم انگار میدونستی دارم ازت فیلم میگیرم،پشت سر هم میگفتی دَ دَ دَ ..... ظهر که بابایی اومد،فیلمو براش گذاشتم،خیلی خوشحال شده بود،اولش فکر میکرد ازت فیلم گرفتم خودم دارم دَدَدَ میگم،بعد که دقت کرد خیلی خیلی ذوق کرد که گل پسرش حرف میزنه بعد از یه هفته ای گفتی: بَ بَ بَ بعدش هم  مَ مَ مَ مَ مَ مَ نَ نَ نَ نَ پَ پَ پَ اَدَدَدَ الان هم همونا رو تکرار میکنی با حالت های جدید تر   یه چیزی رو اشاره میکنی و میگی : ای ای ای   ...
16 شهريور 1392

محمدصالح مریض شده!

ببخشید پسرم یه چندروزی نتونستم وبلاگتو بروز کنم چون مریض شده بودی!! روز سه شنبه عموحسن با خانواده از ورامین اومده بودن نهار خونه ما،هر چی با شما بازی میکردن ،شما غر غر و گریه میکردی  دوست نداشتی کسی باهات صحبت کنه فقط و فقط منو باباتو میخواستی،(تابستون هم که از مسافرت برمیگشتیم رفتیم ورامین،خونه عموحسن،برای اولین بار بود که تو رو میدیدن،میخواستن ناز و بالت کنن،گریه میکردی،جیغ میزدی،آخه خسته راه مسافرت بودی ،اونجام آبرومونو بردی) همه مون فکر میکردیم خوابت میاد تا بعدازظهر که مهمونامون رفتن دیدم بدنت داغه خلاصه اون شب تا صبح تب داشتی با هیچ دارویی تبت قطع نشد،گریه میکردی صبح بردمت دکتر گفت نی نی...
16 شهريور 1392

کار جدید

محمدصالح در حال غذاخوردن   وای چقدر هیجان انگیزه ،این کارتون قشنگ،برین کنار مزاحم نشید!!!!!   ...
10 شهريور 1392

مهمانی

گل پسرم دیروز چند تا از خاله ها(دوستای مامان)اومده بودن خونمون ماشاا...  خیلی پسر خوبی بودی،به مامان کمک کردی ولی شیطونی خیلی کردی،همه مجبور شدن بشقاباشونو از رو میز بردارن و دستشون بگیرن یا اینکه همه چیزا رو جمع کنن چند تا دوستم پیدا کردی اسباب بازی هاتو بهشون دادی،باهاشون بازی کردی و... اینم عکسشون از سمت راست:روژینا،محمدصالح،ریحانه اینم نازنین زهرا جون ...
10 شهريور 1392

عکس های تولد

محمدصالح جونم تولدت مبارک با یک روز تاخیر برات جشن گرفتیم،چون منتظر خاله جون و عمه جون بودیم که از مشهد بیان و تو جشن عزیزمون شرکت کنند،خاله جون اومد ولی حیف عمه جون نتونست بیاد ،عمه جون افسانه هم که بود،کوچولوی مامانیش انقد غر زد که نذاشت جشن به عمه خوش بگذره خلاصه یه جشن تولد کوچولو برات گرفتیم،اولش خیلی پسر خوبی بودی ولی جاهای اصلیش شروع به غر زدن و جیغ و... نه گذاشتی ازت عکس بگیرن،شمعتو فوت نکردی،کیک نبردی،وقتی فشفشه روشن کردن انقد جیییییییییییییییییغ زدی که نگو بابا ازت خیلی ناراحت شده بود،آخر شب گفت :دیگه براش جشن تولد نمیگیرم   اینم شام تولدت اینم کادوی تولدت &...
8 شهريور 1392
1